شرح درد اشتياق
بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز بنشينم و از عشق سرودي بسرایم. تولدت مبارک امیدوارم سالیان سال زندگی سرشار از شادی و موفقیت داشته باشی کمی تا قسمتی ابریست چشمان تو انگاری سوارانی که در راهند میگویند می باری تو را چون لحظه های آفتابی دوستت می دارم مبادا شعله هایم را به دست باد بسپاری مبادا بعد از آن دیدارهای خیس و رویایی مرا در حسرت چشمان ناز خویش بگذاری زمستان بود و سرمایی تنم را سخت می لرزاند و من در خواب دیدم در دلم خورشید می کاری هوا سرد است و نعش صبح روی جاده می رقصد عطش دارم بگو: کی بر دلم یک ریز می باری زیر باران عاشقانه با ترانه شاعرانه می دوم در دره ی نور می رسم به قله ی کوه می مانم در همان جا می خوانم دوست دارم زندگی را با شادی می نویسم دوست دارم من دعا را باز همان طور اشک هایم روی گونه ام خاطراتم در یادم می نویسم می گویم دوست دارم دوست دارم هستی ام را لحظات شادي خدا را ستايش كن دور و دیر و دوباره صدایم کن ! اگر چه سکوت کرده الفبای حنجره ات ! صدایم کن ! که هر چه تنفس صدای تو باشد ! که بدانم معجزه یعنی چه ؟! که خدا درک کند می مانی و زمستان فصل سردی نیست !
من نمی دانم و همین درد مرا سخت میآزارد که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر در تکاپوهایش چیزی از معجزا آن سوتر ره نبرده است به اعجاز محبت! چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد؟ که هنوز مهربانی را نشناخته است؟ و نمیداند در یک لبخند چه شگفتیهایی پنهان است! من بر آنم که در این دنیا خوب بودن- به خدا سهلترین کار است ونمیدانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است؟ و همین درد مرا سخت آزرده است. چه تنگنای سختی است! یک انسان یا باید بماند یا برود. و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است. و دریغ که راه سومی هم نیست! خدایا اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید این شبه آدم های اندک را متوجه شوم. چه دوست تر می دارم بزرگواری گولخور باشم تا همچون اینان کوچکواری گول زن. خدايا کفر نميگويم، چه ميخواهي تو از جانم؟! خداوندا! به زير پاي نامردان بياندازي خداوندا! تنت بر سايهي ديوار بگشايي عمارتهاي مرمرين بيني خداوندا! خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن دکتر علی شریعتی رگ خواب این دل ، تو دست تو بوده گاهي از چشم هم مي افتيم، بي آنکه ايستادهـ باشيم روي لبهـ ـها يا کسي هلمون دادهـ باشه... از چشم هم مي افتيم و نه چتر همراهمون هستــــــ، نه کسي اون پائين آغوش باز کردهـ ما رو بگيره... از چشم هم مي افتيم و هرچه فکر مي کنيم يادمون نميآد قصد خودکشي داشته باشيم... قانوني نيست... بيخود کتابـ ـهاي جيبي خوش رنگــــ و لعابـــــ روي ميز اول کتابفروشي رو نگاه نکن که خيلي زياد هم شدن... دروغتر از کتابـ ـهايي که وانمود مي کنن واسه عشق قوانيني کشفــــ کردن وجود ندارد! نامه ام را بار ديگر شروع مي كنم حال من خوب است ....... اما تو باور مكن . اگه فاصله افتاده ، اگه من با خودم سردم می دانم کلاف جمله هایم نخ نما شده ... اما بافتن پیشه من است... اسیر همین رشته ها خواهم شد اگر نبافم... - می بافم که آزاد باشم- اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شدهـ ام و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو نمی کردم، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم.... چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم... کم می خوابیدم و بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر دقیقهـ ای که چشمانمان را می بندم، ۶۰ ثانیه نور را از دستــــــ می دهیم. به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند... بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند... گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذتــــــ می بردم... اگر خداوند به من کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم. صورتم را به سوی خورشید می کردم و نه تنهـ ـا جسم، که روحم را نیز عریان می کردم... خدای من!! اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشید می شدم... با اشکــــ ـهایم گل های رز را آبــــ می دادم تا درد خارـها و بوسهـ ـی گلبرگهـ ـایشان را احساس کنم... خدای من!! اگر کمی دیگر زنده بودم نمی گذاشتم روزی بگذرد بی آنکه به مردم بگویم که چقدر عاشق آنم که عاشقـ ـشان باشم... هر مرد و زنی را متقاعد می کردم که محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگی می کردم... به کودکان بال می دادم امَا به آنـ ـها اجازه می دادم که خودشان پرواز کنند... به سلخوردگان می آموختم که مرگــــ نه در اثر پیری که در اثر فراموشی فرا می رسد. آه انسان ها!! من این همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام که هر انسانی می خواهد بر قلَه کوه زندگی کند بی آنکه بداند که شادی واقعی ، درکِــــ عظمتـــــ کوهـ استــــ... من آموخته ام زمانی که کودکی نوزاد برای اولین بار انگشتــــــ پدرش را در مشتــــــ ظریفش می گیرد، برای همیشه او را به دام می اندازد... من یاد گرفته ام که انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه کند که باید به او کمکــــ کند تا بر روی پاهایش بایستد... از شما من چیزهای بسیار آموخته ام که شاید دیگر استفادهـ ـی زیادی نداشته باشند چرا که زمانی که آنها را در این چمدان جای می دهم، با تلخ کامی باید بمیرم... زماني كه دستـــــ زندگي سنگين و شبــــــ بي ترانه استــــــ من دلم می خواهد خانهـ ای داشته باشم پر دوست بر درش برگــــ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بـ ـهار می نویسم ای یار؛ خانه دوستی ما اینجاستــــــ تا که دیگر نپرسد سهرابــــــ خانهـ دوستـــــــ کجاستـــــــ من همان طوفان سبزم ... آرشم من ..كوهـ را در می نوردم .. من به اوج قله البرز جای مرز ایران .. تیر بر قلبــــ سیاه نانجیبان مینشانم ... بابكم من .. من ابومسلم ...سیه پوش عزیزان شهیدم ..من همان طوفان سبزم .. من همان یعقوبـــــ لیثم .. مازیارم ..من زنسل قوم پاكــــ سربدارم .. من همان طوفان سبزم .. رنگ سبز پرچم ایران زمینم ..گرچه با خون پیكرم غسل شهادتـــــ را گرفتهـ ... من سراپا خشم و لبریز امیدم .. سرخ موی رو سفیدم .. من همان طوفان سبزم .. كاوه آهنگرم من .. رنگ سبز من درفش كاویانم ... در بلندی غرور و همتـــــ و آزاد مردی .. از زمین تا آسمانم ... ای ندا، ای خواهر من ... آه ای همرزم من ... ای آسمانی ... دیدم از خون گلویتـــــ چهره اتـــــ را ارغوانی .... ای ندای سرزمینم ... ای حضورتـــــ جاودانی . چشمهایتـــ بُهتــــ حیرتـــــ با زبان بیزبانی ... آخرین طرز نگاهتــــــ بود آزادی .... جوانی ..... زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصفـــ ديه توستــــ و مجازاتـــــ زنايش با تو برابر... مي تواند تنـ ـها يكـــ همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم استـــــ و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارتـــــ زنداني استــــــ و تو ... او كتكــــ مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخابـــــ مي كني.... او درد مي كشد و تو نگراني كه كودكــــ دختر نباشد .... او بي خوابي مي كشد و تو خوابــــــ حوريان بهشتي را مي بيني .... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرنـ ـهاستــــ که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشتــــــ، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدمـ ـهای لرزان مردش؛ گامـ ـهای شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلبــــــ مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینـ ـها همه کینه استـــــ که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این رنج استـــــ... KhoOda CheRa HaR Chi Off MiZaRaM NeMiJaVaBi ?! :( KhoOda OmaDi PM BeDe KaReT DaRaM Sar0be0hava" " … آتشهایی که می پزند، آتشهایی که می سازند ؛آتشهای سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئی، . .. نیرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسی به این پی برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشی که همه هستی تجلی آن است ،آتش گرم نیست ،داغ نیست .چرا؟ نیازمندی در آن نیست ،تلاطم در آن نیست، نا استواری ، شک، تزلزل ، گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود. خدا گفت: چیزی بگو ! گنجشک گفت: خسته ام. خدا گفت: از چه ؟ گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی. خدا گفت: مگر مرا نداری ؟ گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند . خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟ خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده. چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟ گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود . خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا ! گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود . گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود « ماندهـ تا برفـــــ زمین آب شود » در شبــــــ آینه ، مهتابــــــ شود عطر گل با نفس باد رود چشم نرگس غزلی نابـــــــ شود ماندهـ با عطر گل سرخ لبتــــــ آسمان غرقهـ به خونابـــــ شود ماندهـ تا بی شبــــــ گیسوی شما چشم من ، پر ز گل خوابــــــ شود بهترین حادثه یعنی اینکه عکسی از ما دو نفر ، قابـــــ شود زخمه ای چند بر این تار زدم تا دل سنگـــــ تو بی تابـــــ شود * سهراب دیگر به خلوت لحظههایم قدم نمیگذاری، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت. من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید .... نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی . به گمانم نه ! پس اینبار برایت می نویسم که : دلتنگت شده ام به همین سادگی.... حرف دل من : ******** پرنده را دیدم که در زیر زمین میهمان تاریکی بود و آسمان را که آغوش برایش گشوده بود، ماهی کنار ساحل در شنزارها شنا می کرد و دریا بی قرار او موج افشان خود را به ساحل می کوبید، آفتابگردان را دیدم که آویزان فانوسی شده بود و آفتاب همچنان چشمان درخشنده اش را به او دوخته و در انتظار نگاه دوباره اش، می درخشید و به او روشنایی می بخشید. این بود حکایت من با او... حرف دل من : زندگي، دريچه ايست بسوي ابديتي که روزي بدان مي پيونديم. مجموعه ايست از تمامي نمونه هاي فاني يک واقعيت مطلق. پس همه چيز را بايد تجربه کرد، تلخ يا شيرين، از هر دو مي توان به يک اندازه لذت برد زندگي، کامل است! اصلاح، براي ناقص مصداق پيدا مي کند! پس زندگي را نمي توان اصلاح کرد! اصلا هدف اصلاح نبوده و نيست! هدف، بهره از نعمتها و مداراي با دردهاست. زندگي دوست داشتني است! زندگي، همان کاري است که من انجام مي دهم! زندگي، مرا دنبال خود نمي کشد، من آنرا مي سازم. من نمي فهمم، چرا کسي زندگي خودش را طوري بسازد که دوستش نداشته باشد؟ زندگي زيباست! ظرافت زندگي هميشه زيباست! اتفاق، معني ندارد! تمام وقايع حاصل توالي اتفاقات قبلي و باعث اتفاقات بعدي هستند! پس تقصير، معني ندارد! هيچ کس نمي توانسته از اتفاقي که افتاده است جلوگيري کند! اصلا اگر اتفاقي افتاده، حتما قرار بوده است که بيفتد، و فقط مي توان آنرا پذيرفت! من مي خواهم به شکرگزاري نعمتي که آفريدگار به من داده است، تمام معناهاي زندگي را تجربه کنم، و با تمام دردهايش مدارا کنم. من براي تمام آنچه بر من گذشته شکرگزارم، و به تمام آنچه پيش مي آيد اميد وار. حرکت، نمي تواند به بيراهه برود . ساکن، محکوم به فناست. من مي دانم، که عشق وجود دارد، و به من همانقدر مي رسد که بردارم. پس تا زماني که جا دارم،بر مي دارم.... حرف دل من: -زندگی جیره ی مختصری است,مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است,مثل یک حبه ی قند زندگی را با عشق به ان نوش جان باید کرد.... میان گریههایم مىدانم این بار هم بگذر كه شب و روز هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی... بلکه دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی..... وقتی که درخت هست پیداست که باید بود باید بود و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد.
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم
خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه نا
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست.
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .
آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد،، چو برگ گل ناز است
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است!
من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من، من همه اويم !
او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست.




لحظات سختي خدا را جست و جو كن
لحظات آرامش خدا را مناجات كن
لحظات درد آور به خدا اعتماد كن
و در تمام لحظات خدا را شكر كن...

پريشانم،
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
اگر در روز گرما خيز تابستان
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
![]()
ترک های قلبم، شکست تو بوده
منو با یه لبخند ، به ابرا کشوندی
با یک قطره اشکت ، به آتیش نشوندی
مدارا نکردی ، با دل واپسی هام
نگو که گرفتی ، غم بی کسیمو
با این آرزویی ، که بی تو محاله
یه شب خواب آروم ، فقط یک خیاله
چقدر حیفه این عشق ،همین جورهدر شه
یکی از من و تو ، بره در به در شه
باید سر کنم با ، همین جای خالیت
حالا تو نبودم ، بگو در چه حالی
مدارا نکردی ، با دل واپسی هام
نگو که گرفتی ، غم بی کسیمو
با این آرزویی ، که بی تو محاله
یه شب خواب آروم ، فقط یک خیاله

امشب گويي شب ديگري است اما همه شب را شبي همچون گذشته مي پندارند....شبي چون هر شب مهتابي
اما امشب ، اين ماه است كه بيست سال به دور سرم چرخيده باز دوباره به طور اتفاقي بهار شد ، دوباره خيلي اتفاقي خرداد از راه رسيد فصلي ميان ارديبهشت زيبا و تير دوست داشتني
هنوز تنها نشسته ام در چار چوب ديوارهاي خيالم
بهار است، ماه باران هاي ناگهاني گويي چشمانم امشب باران گرفته است ......
ناگهاني ياد اولين تصورهاي ذهنيم مي افتم ...
چه كودك بودم روزگاري سال هاي كودكي به عادت ها عادت نداشتم و امروز وابسته ي عادت هايم و امروز كه پا به بيست و یک سالگي زندگي ام مي گذارم مي بينم چقدر به بودن عادت كرده ام .
چه زيادند اين تكرار ها و شايد كم نباشند وابستگي هايي كه ديگر وابستگي نيستند .
امروز يك روز ديگر به مرگ نزديكتر شده ام ، مرگي كه شايد در دهي دور دست كنار كلبه اي زيبا ، يا در اطاقكي آجري در شهري سيماني و زشت ...و چه فرقي مي كند؟ هــــــــــــــــــيـــــــــــچ
اولين روز بيست و یک سالگي ام آغاز مي شود ....پا به بيست و یک سالگي گذاشتم...
ساليان است چشم انتظار آمدنش بوده ام امشب هيچ صدايي برايم آهنگ تولد نمي خواند ، هيچ آشنايي از من نمي خواهد شمع هايم را فوت كنم....
تنهاي تنهايم امشب
شمع هايم آب شدند و هنوز شعله سو سو مي زند كاش مي شد امشب را تا به فردا شب در بستر رويا بمانم ، امشب خودم براي ميلاد تن خود جشني خواهم گرفت پر جمعيت خودم هستم و خودم و خودم


تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمیکردم
چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره
که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره
نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه
همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه
تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره
که حتی از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره
تو امید منی اما داری از دست من میری
با دستای خودت داری همه هستیمو میگیری
دعا کردم تورو بازم با چشمی که نخوابیده
مگه میزاره دلتنگی ، مگه گریه امون میده
مریضم کرده تنهائی ببین حالم پریشونه
من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه
حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم
شاید از گریه خوابم برد
درها رو باز... درها رو باز میزارم..
نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه
همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه
تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره
که حتی از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره



هنگامـ عشق و اعتماد استـــــ
و دستــــــ زندگي چه سبكـــ مي شود و چه پر ترانهـ
آن هنگام كه به همـ عشق مي ورزيم و اعتماد داريم
زندگی را دوستــــــــ دارم
نه در قفس
عشق را دوستــــــ دارم
نه در هوس
تو را دوستـــــــ دارم
تا آخرین نفس!!




بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید
که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه
کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه
اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت
پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه
ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص
مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه
قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان
پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ
مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم ...

تردید ،نوسان ، وسواس،اظطراب ... نگرانی ،در آن نیست، اما آتش است ،آتشین تر از همه آتشها .آتشی که پرتو یک زبانه اش آفرینش است، سایه اش آسمان است،جلوه اش کائنات است،گرده خاکستر نازک و اندکش کهکشانها است... چه می گوییم ؟!!!
این آتش عشق در خدا !یعنی چه؟آتش عشق که این جوری نیست ..... پس این آتش دوست داشتن است. آری.
آتش دوست داشتن است،عجب ! ؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف میزدم.آتش عشق !؟ آنهم در خدا !؟
نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نیست ، سرد نیست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نیازمندی ندارد؛ که غرض ندارد؛ که رسیدن ندارد،که یافتن ندارد،که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ،که بکار آمدن و بدرد خوردن ندارد...
استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد
میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با
وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟
آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد
میزنیم؟..
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى
نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله
میگیرد.
آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید
صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟
چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلبهاشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف
معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم
به یکدیگر بیشتر میشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه
میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى
نمانده باشد.
-------------------------
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است. و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند . و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم.
تا به حال نوشته بودم ؟
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند.
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است...



مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
راهى براى عبور توست
عادت كردهاى
رهگذر لحظههاى بارانىام باشى
و چشمهایت را به پنجرهاى بده
مرا نگاه مىكند 

از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو می گویم
از عاشق از عارفانه می گویم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فكر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو می كردم
من با سفر سیاه چشم تو زیباست
خواهم زیست
من با به تمنای تو خواهم ماند
من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه می گیریم
ما خاطره از گریختن در یاد
از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره ایم از به نجواها
من دوست دارم از تو بگویم را
ای جلوه ی از به آرامی
من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذت نادر شنیدن باش
تو از به شباهت از به زیبایی
بر دیده تشنه ام تو دیدن باش

| Design By : Night Melody |


